|
|
|
|
|
یه سلام به همه ی اون آدمای مهربونی که هنوزم گاهی یه سری به این آشفته بازاری که خودمم توش گم شدم میزنن...
این سلام یه سلامه اما بوی خداحافظی میده آخه این وبلاگ هم مثل هزار تای دیگه میره که فراموش بشه به خواست عزیزی که تمام دنیای این موجود کوچیک و در بر گرفته و شادی یه لحظه اش تمام غم هامو پاک می کنه... نمی دونم چرا این حرفا رو زدم اومده بودم که بگم : سلام... خداحافظ ! حرف تازه ای اگر یافتید بر این دو اضافت کنید.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:45 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا که داره آروم آروم از کنار لحظه هام می گذرن احساس می کنم یه چیزی رو گم کردم که حتی نمی دونم چیه...!
این روزا انگار اونی باید باشم نیستم ُ انگار از درون تهی شدم ُ خالی خالی... گاهی از دست خودم خسته می شم و از همه بی قراری دلگیر....!! خسته ام و حس می کنم نیستم و شاید هیچ کس این نبودن و نه می بینه و نه حتی احساس می کنه. دلم واسه خودم بد جوری تنگ شده ! نیستم و این نیستن به هستی دقایقم پوزخند می زنه... دلم می خواد یه بارون حسابی بیاد تا بتونم یه دل سیر هم پای اشکاش ببارم...شاید یه آسمون کوچیکم بتونه مثل سیل بباره...!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:7 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
اول سلام...!
یه سلام شطرنجی به خاطر یه غیبت نسبتا طولانی و یه کم بی معرفتی!!!! یه سلام مهربون هم واسه همه ی اونهایی که از یاد نبردن این کوچیک ترین رو و از دریای لطفشون حتی یه قطره کم نشد...
ما بی واژگانیم... ما برای گاهی از دل نوشتن واژه کم داریم . ما برای گاهی از دل گریستن بهانه کم داریم! ما بی واژگانیم و در این قحطی واژه لبریز ناگفته هاییم و نمی دانیم حرف ها و ناگفته هایمان را در بند کدام واژگان اسیر کنیم که نه به حرمت دلمان بر بخورد و نه به حرمت واژه هایمان و نه...به هزار نمی دانم دیگر که نمی دانم! ما در این برهوت بی واژگی گرفتار آمده ایم و بغض ناگفته ها راه نفسمان را بسته...! آهی تو که از فراسوی این کویر می آیی...با توام! اگر برایت زحمتی نیست از شهر بی باران سالین دور برایمان کمی واژه بیار...کمی واژه ببار! تا بلکه طراوت واژگان تو از خشکی این کویر بکاهد و جان دوباره ای بدهد به قلمی که میان انگشتانمان بی جان و بی حرکت خشکیده... آهای با توام...کجایی...؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:14 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان چشم او آئینه ی کیست...؟
آنکه چون آئینه با من رو به رو بود درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدائی دست او بود... گدیه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دل های ما با غم هم آشنا کرد چهره اش آئینه ی کیست آنکه با من رو به رو بود درد و نفرین بر سفر این گناه از دست او بود ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد ای دلت خورشید خندان سینه ی تاریک من سنگ قبر آرزو بود آنچه کردی با دل من قصه ی سنگ و سبو بود روزگارت شادمان باد... دیگه انگار راستی راستی داری میری... هنوز گریه نکردما سر حرفم هستم اما امان از اون روزی که بری و من به ابر چشام مجال باریدن بدم...!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:30 توسط سمیه
|
|
||
|
|
|
|
|
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید کور شد دیده بر این کوره ره شایدها! شاید ـ ای دل! ـ که مسیحا نفست آمد و رفت! باختی هستی خود بر سر می آیدها... هوای دلم این روزها به خاطر رفتن یه عزیز حسابی بارونی اما نمی باره...! داداشی جونم همیشه ی همیشه دوست دارم همیشه ی همیشه دلم واست تنگ میشه: واسه خنده هات واسه نگاهت که غمت و لو میده واسه دل مهربونت که زلال تر یه روده و وسیع تر از دریا داداشی جونم تا همیشه دوست دارم! دلم می خواد گریه کنم اما نمی کنم...! دلم می خواد دستتو بگیرم بگم داداشی نرو اما نمی گم... تو همون سفر کرده ای می شی که صد قافله دا همره اوست... خدایا به سلامت دارش. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:5 توسط سمیه
|
|
||